عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

349

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

بود موافقت خود را با تقاضاى آنان اعلام داشته امر داد كسى را براى كشتن پرويز انتخاب كنند عاقبت سربازيرا كه بسيار مستعدّ خونريزى بود يافته شيرويه او را مأمور كشتن پدر كرد سرباز شمشير خود را زير لباس مخفى داشته بمعيّت چند تن از مخبرين مخصوص بنزد پرويز شتافت . پرويز بورود اين شخص فهميد كه او نيامده است مگر به قصد كشتن او پس ويرا گفت : چه چيز ترا اينجا آورده است ؟ سرباز گفت آنچه تو خواهى ديد . پرويز گفت تو مرا نخواهى كشت زيرا من پدرت را نكشته‌ام و با او هميشه به خوبى رفتار كرده‌ام كسى كه بدون قصد انتقام‌جوئى از قاتلى يا خارج از ميدان جنگ بقتل كسى مبادرت كند ولدالزناست . سرباز سر تعظيم فرود آورده مراجعت كرد و قصّه را به شيرويه بازگفت شيرويه پس از امر بمضروب ساختن وى او را خارج كرد و گفت ديگرى را بياوريد ! مدّتى براى پيدا كردن كسى كه قدرت انجام اين امر را داشته باشد گشتند بالاخره بيافتن مردى عجيب الخلقه و بدصورت كه مدحش‌تر از فقر و تنگدستى بود موفّق شدند چون شيرويه امر داد كه موضوع را انجام دهد بسراغ پرويز رفت و دفعة بر او وارد شد . پرويز از ديدن او بر خود بلرزيد و او را گفت : شيطان آمده‌اى چه كنى ؟ گفت آمده‌ام امرى كه پسرت در خصوص تو صادر كرده اجرا كنم پرويز گفت : كسى كه صورتش كريه است قابل انجام امور قبيحه است ! پس امر داد كه طشت و آب آورند و وضو ساخت و لباس نظيفى در بر كرده بستايش ذات لايزال پرداخت و آنگاه بر بسترى تميز آرميده صورت خود را پوشانيد . مردك خنجر خود را بر او فرود آورده ضرباتى بر او كوفت ولى خنجر به بدنش فرونرفت پرويز متوجّه حرزى شد كه بر بازوى خود داشت و اين از خصائص پادشاهان بود كه از تأثير آن هيچ سلاحى به بدن آنان كارگر نبود پس آن را باز كرده پرت كرد ، مردك ضربت ديگرى به دو وارد آورد كه كار او را تمام كرد « 1 » . پرويز جان تسليم كرده گوئى هرگز

--> ( 1 ) از شاهنامه : ز هر سو هميجست بدخواه شاه * چنين تا بديدند مردى به راه دو چشمش كبود و دو رخسار زرد * تنى خشك و پرموى و لب لاژورد برزاد فرّخ شد اين مرد زشت * كه هرگز مبيناد خرم بهشت بقيه در صفحه بعد